در راهي قدم نهاده ايم پر از نور اميد و دورنمايي از عشق به يادگيري.

  اين مدرسه را مدرسه ي زندگي نام نهاده ايم، هم خانه است و هم مدرسه، مدرسه ي عشق است و مهرورزي، دختران امروز ما زنان فرداي ايران سربلند اسلامي هستند.

 بايد زنان فرداي ما زناني معتقد به شعائر اسلامي، مستقل، آزاده، تصميم گيرنده، مدير، مدبر، مسئوليت پذير و در نهايت انساني كامل و با شناخت و با معرفت نسبت خالق هستي و دنيايي كه در آن زندگي مي كنند باشند.

 در اين راه كوله بار ما پر از عشق به فرزندان اين سرزمين و نياز به همراهي و همدردي شما اولياء دلسوز و فرهيخته مي باشد.

 ياران ما در اين راه اساتيد و دبيران گرانقدري هستند كه هر كدام سرمايه اي ارزشمند در سنگر علم و اخلاق مي باشند.

 از خداي يكتا مي خواهيم ما را در اين راه سربلند گرداند.

           

                                 
 

همكار محترم : سركار خانم نظري

بدينوسيله تلاش هاي را در كسب رتبه اول مسابقات علمي تخصصي دبيران تربيت بدني ارج مي نهيم.

اميد است بااتكال به درگاه خداوند متعالف در كليه شئون زندگي به ويژه پيشبرد و گسترش ورزش  موفق ومؤيد باشيد.                                                                                                                  

 

همكاران محترم : سركار خانم ايزدي - سركار خانم محمدي -سركار خانم باقريان

بدينوسيله تلاش هاي را در كسب رتبه دوم مسابقات علمي تخصصي دبيران تربيت بدني ارج مي نهيم.

توفيق روزافزون ,همراه با سلامتي و سعادتمندي حضرتعالي را از درگاه پروردگار منان مسئلت داريم.

 

همكاران محترم : سركار خانم برده رودي و سركار خانم بختيار

بدينوسيله تلاش هاي شما را در كسب رتبه سوم جشنواره درس پژوهي را ارج مي نهيم.توفيق روزافزون ,همراه با سلامتي و سعادتمندي شما را از درگاه پروردگار منان مسئلت داريم.

جشنواره الگوي برتر تدريس

همكار محترم : سركار خانم برده رودي

بدينوسيله تلاش هاي شما را در كسب رتبه اول جشنواره الگوي برتر تدريس را ارج مي نهيم.توفيق روزافزون ,همراه با سلامتي و سعادتمندي شما را از درگاه پروردگار منان مسئلت داريم.                                                                                                      

 

 دوستان خوبم جهت مطالعه مقالات علمي ارائه شده توسط دانش آموزان به بخش نشريه هاي الكترونيكي مراجعه نماييد.                                                                                                           

 
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10

 

برگزاري جلسه شوراي دبيران سال تحصيلي 94-93

 

 

هفته دفاع مقدس

 

 

 

برگزاري اردوي يك روزه به مقصد اردگاه كيوارستان دوشنبه 15/2/93

     

          

 

 

  

 

  

 

    

 

     

             

 

 


 درحوالي شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 ببخشيد شما پولداريد ؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.

هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.

پسرك پرسيد : «ببخشيد خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آن ها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه ي كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بياييد تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد.

بعد پرسيد: «ببخشيد خانم! شما پولدارين»

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آن ها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آن ها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه ي اين ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه ي مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم.

مى خواهم هميشه آن ها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

داستان كوتاه كودك و مادر

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد:

مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:

از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد كرد.اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي‌خواهد برود يا نه: “ اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.” كودك ادامه داد:‌“ من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها را نمي‌دانم
خداوند او را نوازش كرد و گفت:


فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.” كودك با ناراحتي گفت: “ وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟” اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: “ فرشته‌ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني.” كودك سرش را برگرداند و پرسيد: “ شنيده‌ام كه در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟” – فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد. حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: “ اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خدا پرسيد: “ خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي مي‌تواني او را مادر صدا كني.

مادرم دوستت دارم…

 


از نظر گاندي هفت موردي كه بدون هفت مورد ديگر خطرناك هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصيت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانيت
6-عبادت، بدون ايثار
7-سياست، بدون شرافت


اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يك تكه كاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

 

 

                                            

آدرس : همدان - انتهاي سعيديه - تقاطع ارم

تلفن : 0811 8222440
آدرس رايانامه : farzaneganhmd35 yahoo com
آدرس : همدان - انتهاي سعيديه - تقاطع ارم
تلفن : 0811 8222440
دورنگار : 8243666
رايانامه : farzaneganhmd35@yahoo.com
آدرس : همدان - انتهای سعیدیه - تقاطع ارم
تلفن : 0811 8222440
دورنگار : 8243666
رايانامه : farzaneganhmd35@yahoo.com